|
بهار
باز نسیمی وزید از طرف کوی دوست/باز طراوت دمید لحظه،زمانی نکوست
غم همه برچیده شد،خنده به گلها نشست/خواب به پایان رسید،قلب خزان هم شکست
رنگ و طراوت دمید در دل گلهای ناز/قاصدکی آمدست مژده بهارست باز
ای دل من گوش کن،فصل خزان هم برفت/وای بر این زندگی عمر گمانم برفت
ای دل من خفته ای؟ فصل خزان رفته است/وای چه سود این بهار ،دل زغمش خسته است
ای دل من نیست پس خنده به روی لبت/خیز که مهتاب من خنده زده بر شبت
بی نظر او به من ثانیه ها مرده اند/آن دو نگه آسمان عقل مرا برده اند
خنده او گر وزید باز بهاری رسید/گر نکند رحمتی عمر چو بادی دوید
این همه گردش کند عقربه بر صفحه ای/لحظه دیگر ببین چون که تو هم رفته ای

نوشته شده توسط یک غریبه در Mon 24 Mar 2008 ساعت 11:45 AM | لینک ثابت
|