|
پرواز
خانمان تاریک است
سهم من از آسمان روزنی باریک است
کودکی هستم فقط همین و بس
لحظه هایم می رود بی هم نفس
لحظه ها بی اعتنا می گذرند
لحظه ای در غم لحظه دگر می گذرند
ناگهان یک آسمانی آمد از آن سوی راه
من نبودم آگه ازپروردگار مهر وماه
در کنار خانمان یک آشیانی برگزید
لحظه های تنگ و تاریکم به آنی بردرید
او به من می گفت او اهل زمین است
گمان میکردم او از آسمان می آید و رازش همین است
روز ها به آسمان پر می کشید
جام نور مهر را سر می کشید
من به او گفتم که می خواهم که با او پر کشم
من بگفتم جام نور را من سر کشم
او به من گفت این قفس را پاره کن
فکر آزادی ز بند خویشتن را چاره کن
او برفت از لحظه های من به آسانی
من به او گفتم که تو ای را نمی دانی:
از همان روزی که دیدم آن نگاهت را
همان روزی که فهمیدم صدای مهربانت را
گذشتم از خودم حتی شکستم این قفس
گذشتم از دل و از هر هوا و هر هوس
آن زمان بود که فهمیدم خدایم را
رها کردم برای آسمانها این صدایم را
که عشق تو مرا آن جا رساند
که دیگر خالقم من را زدر گاهش نراند
تمام
نوشته شده توسط یک غریبه در Tue 11 Mar 2008 ساعت 6:31 PM | لینک ثابت
|