|
او از همه عاشق تر است
مرد قدم می زند.
صدای گامهایش
مثل صدای دویدن عقربه های ساعت
زننده است.
و انتظار را معنی می کند.
زنی با رپوش سفید،
درست مثل یک قاصدک،
با نسیمی که از لبخند تو وزید،
به بیرون پرواز کرد.
پیش چشم مرد ایستاد،
و گفت:
" تبریک می گویم! "
****
وقتی جسمی کوچک،
در مقابل چشمانت گریه می کرد،
در آغوش کشیدیش
او آرام شد...
چرا که فهمید
فرشته ها در زمین هم هستند.
تو آن روز با زادن او،
هزاران نفر را شادمان کردی.
زیرا کودک تو
روزی انسانی بزرگ می شود
و روح چندین نفر را عاشق می کند.
****
مرد کنارت آمد.
مرد خوشحال بود.
و تو می خندیدی...
خدا شما را دید که خوشحالید.
و ...
خدا خندید!
خدا گفت:
" ملائک! بالهایتان را
فرش راهش کنید
آخر او امروز
از همه عاشق تر است
او از امروز مادر است!
ملائک به بهشت گفتند:
" امروز زنی عاشق شده"
و بهشت بر قدمهایت بوسه زد
و زیو گامهایت جاودان شد..
چون از آن روز تو
مادر بودی......

نوشته شده توسط یک غریبه در Mon 23 Jun 2008 ساعت 3:47 PM | لینک ثابت |
امروز 14 june مردی بزرگ متولد شد...

و مرد افتاده بود.
يکي آواز داد: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود.
دو تن آواز دادند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود.
دهها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود.
هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود.
تمامي آن سرزمينيان گرد آمده اشکريزان
خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد بهپاي برخاست
نخستين کس را بوسهيي داد
و گام در راه نهاد.
گابریل گارسیا مارکز

مسیحای مجرد
این مطلب را ارنستو چه گوارا پس از بازگشت از سفر با موتور سیکلت نوشته است. معلوم نیست این رویداد در چه زمانی و در کدامین کشور رخ داده است.
ستارگان در آسمان تیره ی آن شهر کوچک کوهستانی می درخشیدند. به دامنه های جنگلی کوه ها پناه برده بودم . سکوت و سرما ظلمت را غلیظ تر می کرد . واقعا از وصف آن شب عاجزم . گویی همه چیز مخفیانه به فضای اثیری برده می شد و حضور ما را انکار می کرد . حتی یک تکه ابر هم در اسمان نبود تا با پوشاندن تکه ای از آسمان پر ستاره , چشم اندازی به وجود بیاورد فقط در چند متری من , نور چراغی کم سو , از ظلمت اطراف می کاست.
چهره ی آن مرد در سایه گم شده بود . تنها چیزی را که می توانستم ببینم , برق گیرای چشمانش و سفیدی مطبوع دندان های پیشینش بود. هنوز نمی دانم فضای آن جا بود و یا شخصیت آن مرد که مرا برای انقلاب آماده کرد. من آن سخنان را از آدمهای دیگری نیز شنیده بودم , اما هیچ کدام تاثیر سخنان آن مرد را نداشتند . چیزی در کلام او بود که به دورم می پیچید و مرا در خود می گرفت. افسونی در سخنانش بود که به شراره های آتش می مانست و همه وجودم را می سوزاند . به مسیحای مجرد شباهت داشت که فقط خورشیدبرازنده ی هم وثاقی اش باشد. او از حماقت و جزمیت می گریخت. از سخنانش پیدا بود که سرزمین های بی شماری را دیده و هزاران ماجرا را از سر گذرانده . او در آن نقطه ی متروک تنها می زیست و منتظر روز واقعه بود.
هنوز حیران آن مرد ناشناس بودم که گفت و گو ها به پایان رسید و لحظه جدایی نزدیک شد . گفتم :" کیستید؟ " خندید و گفت : " من , منم ! " و ادامه داد : " مردم را دریاب ! هرگز سازش نکن ! آری کسانی که سازش نمی کنند می می رند , و مرگشان عین حیات و زندگی است . آری , تو هم می میری ,
امادر چهره ات نشانی از مرگ نخواهد بود.از گلوله نترس ! تو روح گلوله ای .
گلوله از زبان تو سخن خواهد گفت و از عمل تو شلیک خواهد شد . تو همان اندازه مفید هستی که من هستم . آه , تو نمی دانی که تا چه اندازه کمک هایت به مردم مفید است ; مردمی که تو را قربانی خواهند کرد ! "
خندید . برق دندان های سفیدش را دیدم . او تاری را پیشگویی می کرد . دستم را گرفت . گرمای دستانش همچون نجوایی دور به گوش دلم می رسید . این شیوه ی خداحافظی او بود . با سخنان او , شب , آرام آرام , خودش را جمع کرد و به دور دلم پییچید . او رفت , در حالی که من در جایم میخکوب شده بودم . نگاه کردم , گام هایش علفها را نمی آزرد . در عوض , با هر گامی که بر می داشت , شب پره های روشن , همچون فانوس هایی کوچک , از لابه لای علفها بیرون می آمدند و به دنبال گام های او روان می شدند . او که بود ؟
تصمیم گرفتم خودم را وقف مردم می کنم.
(خاطرات سفر با موتور سیکلت . نویسنده : ارنستو چه گوارا )
نوشته شده توسط یک غریبه در Sat 14 Jun 2008 ساعت 11:0 AM | لینک ثابت
بدون عنوان
نامه ام تازه رسیده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کی جوابش بیاد خدا می دونه
لحظه ها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

نوشته شده توسط یک غریبه در Mon 26 May 2008 ساعت 6:25 PM | لینک ثابت
کسی هست؟
فکر می کنم کسی نیست.
اگر بود صدای فریادهایم را می شنید.
اگر بود جواب در خواستهایم را میداد.
شاید هست و فقط مرا آدم نمی شمارد.
حتما هست و نمی خواهد صدایم را بشنود.
در هر صورت بودن یا نبودن یک سایه
چه فرقی برای کسی دارد؟
انگار به دنیا آمدم تا برای هر چه می خواهم التماس کنم
و بدون رسیدن به هیچ کدام بمیرم.
حتما خواهم مرد.
اینگونه ادامه یابد خودم دست به کار می شوم و سریع تر
از دست عجل به این زندگی شوم پایان می دهم.
آخر چرا اینجا می نویسم؟
کسی که به اینجا نمی آید.
اگر بیاید هم سخنی نخواهد گفت.
اگر بگوید هم درمان درد من نیست.
آنکه می خواهم بیاید هرگز نمی آید.
مهم نیست او فقط شاد زندگی کند تا لااقل بهانه ای
برای شکر کسی داشته باشم.
تا لااقل خودم را فریب دهم و نفس بکشم. زنده باشم .
خدا کند یک روز زندگی کنم.
مهم این نیست که هستم یا نیستم.
مهم این است که دوست میدارم.
پس هستم .
حتی اگر سایه باشم.
آخر سایه ها هم عاشق می شوند.

نوشته شده توسط یک غریبه در Tue 20 May 2008 ساعت 12:19 PM | لینک ثابت
نمی دانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چقدر هوا سرد است!
بادهای سرد از استوا می وزند!
سایه ها می رقصند و انسانها می گریند...
در سکوت و سرما:
در شهر های دل یخبندان است.
و حتی گاهی اشکها یخ می بندند.
بهار شده!
اما جز حساسیت های فصلی فکر نمی کنم کسی یهم دیگری از بهار برده باشد.
در مدرسه کسی در زنگ ریاضی قانون طراوت گل را اثبات نمی کند.
و حتی در زنگ ادبیات تمام اشعار عاشقانه دور از قرن ماست.
نمی دانم چرا اکنون نفس می کشم؟؟؟؟
شاید فقط به امید آن نامه.........
نکندقلب او هم مثل دیگران یخ بسته باشد؟؟!!...
نمی دانم ، نمی دانم،.......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
انگار به وجود آمدم که ندانم!!!!
و ندانم که چه کسی پاسخ ای همه سوال ذهنی مرا می داند!!!
می ترسم در ای سرما قلبم منجمد شود.
اگر روزی این اتفاق بیفتد خواهم مرد.
شاید زنده بمانم ولی زندگی نخواهم کرد.
تا وقتی در این سر بی سامان و هواس پریشان ردی از او باشد،
حتی در گور هم زندگی خواهم کرد و منتظر خواهم ماند.
این روز ها به این باور رسیده ام:تنهایی و انتظار بزرگتری شکنجه برای عاشق است.

نوشته شده توسط یک غریبه در Mon 12 May 2008 ساعت 4:5 PM | لینک ثابت
تولد
مانند همیشه به نامش و به یادش.
مانند همیشه سلام.
مانند همیشه زندگیتان شاد.
امروز مانند همیشه یک روز است.
امروز هم مانند همیشه پایان می پذیرد.
امروز هم مانند همیشه می تواند خوب باشد یا بد.
امروز هم مانند همیشه می تواند غرق در روز مرگی باشد یا سرشار از تلاطم.
امروز هم مانند همیشه یک روز از بهار است.
بهاری که مانند همیشه می تواند سبز باشد یا زرد یا ... یا سفید.
صبح مانند همیشه با خود زمزمه کردم:"شروع هر روز جدید آغاز تازه ایست برای انسانهای راستین تا بکوشند به چیزهایی دست یابند که تا قبل از آن برایشان دست نیافتنی بوده."
وباز هم مثل همیشه غمها و نا امیدیهایم را با این نقاب مسخره ای که همیشه می خندد می پوشانم.
زندگی را با گاز زدن یک سیب آغاز می کنم اما چند ماه است که مثل همیشه روحم بوی بهشت را از سیب نمی شنود.
مثل همیشه راه خانه تا مدرسه را با زمزمه ترانه های محبوبم طی می کردم.
مثل همیشه در مدرسه کنار دیگران سعی می کنم شاد باشم.و مثل همیشه همزبانی پیدا نمی کنم.
مثل همیشه خلوتم را با عکسی قسمت می کنم.
و مثل هر روز روزی را که در آن قرار داریم با خودکار قرمز خط میزنم و می شمارم ۶۲.
دقیقا ۶۲ روز قبل نامه ای فرستادم و مثل همیشه جوابی نشنیدم ، انگار مثل همیشه سهمم انتظار بود.
تقویم را باز می کنم: ۸ اردیبهشت.
قلبم مثل همیشه نمی زند... انگار در سینه ام می رقصد.
آسمان آبی تر است.
لبخندم از ته دل است.
هیچ چیز دیگر مثل همیشه نیست......
در راه برگهای سبز سبز با باد در حال عشق بازی اند.
گنجشک معنای دانه را با نوک می برد(انگار برای معشوقش)
در را باز می کنم.
باز هم جواب نامه ام نیامده. اما مثل همیشه بغض نمی کنم این بار لبخند می زنم.
تا درب خانه می دوم. اخ،یادم رفت....
دوباره به حیاط باز می گردم :به گلهای سرخ و رز های عاشق سلام می کنم.
از آسانسور تند تر می روم . در را باز می کنم.مثل همیشه هیچکس خانه است.
اما این بار بر خلاف همیشه بوی خدا را حس میکنم.
نیمه سیبی که از صبح مانده با لذت می خورم. مزه زندگی می دهد.
دوباره تاریخ را مرور می کنم:۸ اردیبهشت.
با سر عت به سمت کامپیوتر می دوم.تمام حرفهای دلم را در فایل هایش چپانده ام.
هر چه که خواندید مینویسم و در آخر می گویم امروز مثل همیشه نیست باید بخواهی تا ببینی که امروز می تواند زیباترین روز باشد می تواند ۸ اردیبهشت باشد هر روز می تواند مثل امروز باشد امروز می تواند مثل هر روز نباشد.چون او هست می توان هر روز با خیالش یک روز جدید باشد.
تولد بهرام رادان مبارک.
با آرزوی بهترینهای نداشته ام برایش.

نوشته شده توسط یک غریبه در Sun 27 Apr 2008 ساعت 3:50 PM | لینک ثابت
بهارتان شاد
شروع هر سال جدید آغاز تازه ای است برای انسانهای راستین، تا سعی کنند به چیزهایی دست یابند که تا قبل از آن برایشان دست نیافتنی بوده. می بایست پیوسته در پی چیزهایی باشیم که تحقق نیافته یا دیگران سعی در دستیابی به آن داشته اند و نتوانسته اند این هنر انسان های اقلیت و همان انسانهایی است که جهان نیازمند آنان است . انسان هایی که مورد احترام مادرانشان هستند و شرافتمندانی که آیندگان به پاکی و شرف ایشان سوگند خواهند خورد.بهارتان شاد،آمین.
بهرام رادان(مجله زندگی ایده آل)
نوشته شده توسط یک غریبه در Mon 31 Mar 2008 ساعت 6:6 PM | لینک ثابت
نامه ای به معلمم
مهربانم سلام!
بهانه ای بود تا حرف دل با آشنا ترین غریبه زندگیم بگویم.
آخر این ماه ها لحظه ها در این اندیشه بودم که حرف دل با محرمی بگویم اما در نزدیکیها جز کاغذ و دفتر محرمی نبود. چرا که هیچ گاه نخواستم به خاطر نیازهایم به سویتان بیایم همیشه خواسم نیازم با شما بودن باشد.
این ماه ها تنها تر از همیشه تنهای تنها زندگی می کنم وهمدمم چند عکس از فرشته ایست که در زمین کنار ما روی این خاک آسمانی زیسته است.
می خواستم در باره اش با شما سخن بگویم اما هر بار انگار پرده ای بود که ما را از هم جدا می کرد و آن چیزی نبود جز آنچه من همیشه برایتان داشتم وشما هیچگاه برای من نداشتید "وقت"
سال قبل بد ترین سال زندگانیم بود اما مگر می شد در کنارتان به غصه ها فکر کرد؟؟؟؟
این ماه ها دچار سر گشتگیها بودم که از آن به آغوش نا مردمانی پناه بردم که جز شکست سوغاتی برایم نداشت در آن زمان سخنان آن فرشتهبود که به من یاد داد حتی در جهنم بهشتی باشم. سخنانی از جنس من وبا بوی "خدا"
خدایی که در آیینه نگاهش و نگاهتان متبلور شده است و چنین شد که سیب از شاخه فتاد ...
شما در کنارم بودیدشاید تا راه نجاتم باشید از زمین تا آسمان . آسمانی که امروز شاید فقط در نگاه آن فرشته می بینم.
ای کاش هنوز هم کمکم می کردید تا به آسمان نگاهش پر کشم.... اما نمی دانم.. نمی دانم امروز برایتان یک دوستم یایک شاگرد یا ...یک....غ...ر...ی...ب...ه!
نمی دانم چه شد که آتش دوری بر جان بهشت شادی هایم افتاد!!!!!؟؟؟؟؟؟
بگذریم از من آنقدر از خود نوشتم که سقف آسمان سوراخ شد اکنون زیبا ترین اتفاق بودنتان است پس این بودن را جشن می گیرم .
دوستتان دارم به اندازه آن فرشته .
خدا نگه دار خودتان نگاهتان و هر کس که دوستش دارید.
تمام

نوشته شده توسط یک غریبه در Sun 24 Feb 2008 ساعت 5:44 PM | لینک ثابت
وخدا آن بالا
این اتاق متروک هر روز تنگ تر می شود وتبلور خدا در آینه شکسته است.
در ورق های این کتاب خاک آلود نگاهی مجذوبم می کند نگاهی سالها همین گونه به تاریکیهایم تابیده بود و من هر روز طیف جدیدی از نور را در آن می یافتم و اینگونه زندگی هر روز عوض خواهد شد.
وخدا آرام در آن بالا به تنهایی من می خندد و صدای گریه ام در عظمتش گم می شود. انگار در آغوشش جایی برای من نیست....
وتو اینجا در نزدیک ترین نقطه به من اما تو آنجا بسیار دور تر از من به من ایستادی و به افقها می نگری بی آنکه لحظه ای به پشت سر نگاه کنی وببینی در قلب کسی می تپی ودستش را بگیری شاید او هم پرواز را بیاموزد....
وخدا آن بالا انگار در زمین این نقطه را نمی بیند .و من اینجا بوی بهشت او را از دستان تو می شنوم. و تو اینجا نیستی! اما نمی دانم چرا با تو سخن می گویم! اگر نیستی شبها در آغوش کدامین فرشته فغان سر می دهم؟!!....
وخدا آن بالا و من این پایین و تو اینجا در کنار من وآنجا کنار خدا آن بالا....
وخدا دور است از من ومن نزدیک تو و تو اینجا و تو در دور دست صدای خدا را بگوش قلبم منعکس می کنی .نمی دانی من بوی خدا را در چشمان تو می بینم.
و نمی دانی که می دانی کسی دوستت میدارد......
و نمی آیی اینجا که سالهاست آمده ای....
وچنین با تقدیس وچنین با عشق سیب از شاخه فتاد. وانگار لغزید تا دستان سپیدت به امید این امد که او را بچشی من تو را دیدم که سیب را "شما " خطاب می کردی. وهر شب قبل از خواب برای ماه ترانه می خواندی. من تو را دیدم که با نفسهایت عبادت کردی!..
من با چشمهای بستهام تو را دیدم !!
و تو با چشمهای باز فریاد شکستنم را نچشیدی!!
وخدا آن بالا همه را دید ولی من را راند !
همه را خواند ولی من را ندید!
ومن اینجا و تو ظاهر در خطوط در هم این ورقهای سفید
ومن ایجا ومن وبغاز هم من تنهای تنها سر روی شانه هایت می گذارم . ومن اینجا وتو با من ومن تنهای تنها..
هر شب به شهر خوابم سفر می کنی ومن هر شب رویایم را خواب می بینم و من هر شب خوابهای بیداری را بیدار خواب می بینم....
وخدا آن بالا دور دور دور ......
ومن اینجا تنهای تنها.....
وتو اینجا بهشت من و تو آنجا دور دور دور نزدیک بهشت ایستادی ......
تمام

نوشته شده توسط یک غریبه در Tue 19 Feb 2008 ساعت 7:0 PM | لینک ثابت
|