|
به جای با تو حکایتی دگر
"لبخند بزن عزیز لبخند بزن"
عکاس این جمله را مدام تکرار میکند
برای او مهم نیست که
در تمام وجودت
حتی یک بهانه کوچک
برای همین شادی بیرونی و آنی هم پیدا نمی شود.
او لبخند خودش را از تو طلبکار است.
کاش عکاسی پیدا می شد
که به جای خنده
از گریه ها
غصه ها
و دلتنگی های آدمی
تصویر بر می داشت
تا تو مجبور نمی شدی
پشت تصنعی ترین ژست ممکن
مخفی شوی
و خودت را از خودت دور کنی
شاید برای همین است
همه عکس ها به آدم
دهن کجی می کنند
و برایت غریبه اند ....
چشم لبخند می زنم عزیز ، لبخند می زنم
اگر تو بخواهی
باز هم لبخند می زنم
باز هم "آنچه هستم را"
با " آنچه تو می خواهی"
عوض می کنم
مثل همیشه
من
در درون گریه می کنم
و تو به جای اشک
لبخند را ابدی کن
رسم بدی است ، رسم عکاس ها....
"مجله نقش افرینان شماره ۴۳ ،خرداد ۸۷"

نوشته شده توسط یک غریبه در Tue 3 Jun 2008 ساعت 2:50 PM | لینک ثابت
به خود اندیشیدم
دیشب فکر کردم!
شاید برای بار اول
اما فکر کردم.
یاد آن روز ها افتادم.
که در زندگی روزمره،
در برابر قانون حیات،
سر به عصیان برداشته بودم.
آرزو می کردم اگر حتی نانی می خواهم،
بنشینم به دعا
تا شود معجزه ای.
یا که هر صبح شود دنیا
رنگهایی دیگر
بی خبر از آنکه
این منم آن کس که می تواند
زندگی را رنگ رنگ سازد
مثل باران بهاری نه که اندک نه زیاد
اشکها ریخته ام
و چه بیهوده همه آن اشکها
وچه ساده دل من
صید در لحظه گرفتم
که خدا یکجا گفت
تو برو تا من هم
آرزو هایت را
به حقیقت بدهم
تو دعا کن هر دم
من صدایت را خوب
هر زمان می شنوم
آری من دویدم
تا اینکه
دیدم آن روز خدا دم در بود
توی خانه
توی کوچه
توی ایوان
توی .. قلبم
در وجودم
فقط انگار که من
چشمهایم کور بود
چند روزی چندتا
آرزویم به حقیقت خندید
و من آنها را
در همین نزدیکی
چه محقق دیدم
و چنین شد دیشب
به خود اندیشیدم
ونهایت را باز در نگاهت دیدم
وبلند تر از هر دم
آرزویت کردم.
والسلام
نامه تمام
ایام به کام.

نوشته شده توسط یک غریبه در Wed 28 May 2008 ساعت 5:23 PM | لینک ثابت
بهترین بهترین من
زرد و نیلی و بنفش ،
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام !
سالهای سال ،
صبح های زود.
در کنار چشمه سحر،
سر نهاده روی شانه های یکدگر،
گیسوان خیسشان بدست باد،
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم،
رنگها شکفته در زلال عطر های گرم،
می ترواد از سکوت دلپذیرشان،
بهترین ترانه،
بهترین سرود.
مخمل نگاه این بنفشه ها ،
می برد مرا سبک تر از نسیم،
از بنفشه زار باغچه ،
تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم:
زرد و نیلی و بنفش ،
سبز و آبی و کبود،
با همان سکوت شرمگین،
با همان ترانه ها و عطر ها،
بهترین هر چه بود و هست،
بهترین هر چه هست و بود!
در بنفشه زار چشم تو،
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام.
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من!
لحظه های هستی من از تو پر شده است
آه......
در تمام روز،
در تمام شب،
در تمام هفته ،
در تمام ماه،
در فضای خانه ، کوچه ، راه،
در هوا ، زمین ، درخت ، سبزه ، آب،
در خطوط در هم کتاب،
در دیار نیلگون خواب.
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن،
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.
ای بهانه تو بهترین امید زیستن،
در خیال تو ،
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.
در بنفشه زار چشم تو ،
برگهای زرد و نیلی و بنفش،
عطر های سبز و آبی و کبود،
نغمه های نا شنیده ساز می کنند،
بهتر از تمام نغمه ها و ساز ها،
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه ها رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگها و رازها!
خوب خوب نازنین من!
نام تو ، مرا همیشه مست میکند،
بهتر از شراب،
بهتر از تمام شعر های ناب،
نام تو ، اگرچه بهترین سرود زندگی است،
من تو را به خلوت خدایی خیال خود،
"بهترین بهترین من " خطاب می کنم،
بهترین بهترین من !
شاعر:فریدون مشیری
نوشته شده توسط یک غریبه در Sat 17 May 2008 ساعت 4:45 PM | لینک ثابت
خبری نیست !!!!!
خبری نیست از ترنم باران / خبری نیست ز دلدادگی یاران
نه کس و هم نفس و نه عاشقی / نه دل و نه همدل و نه رد پای قایقی
نه گل سرخی که بلبل سر دهد آواز / نه امیدی که شود روز دگر آغاز
نه دگر لیلی هست نه دگر مجنون / نه دگر عشق و نه دیگر دل خون
نه دگر میکده هست نه دگر مست در آن / نه بهار و نه دگر بلبل سر مست در آن
نه دگر دریا هست نه دگر اقیانوس / نه ماه و نه ستاره ،نه حتی فانوس
نمی دانم دلم سنگی شده / یا که قلب این جهان همرنگ بی رنگی شده
نمی دانم که من غریبه ام در این وطن / یا که این ها آهنند در جسم و تن
نوشته شده توسط یک غریبه در Sat 19 Apr 2008 ساعت 4:8 PM | لینک ثابت
بهار
باز نسیمی وزید از طرف کوی دوست/باز طراوت دمید لحظه،زمانی نکوست
غم همه برچیده شد،خنده به گلها نشست/خواب به پایان رسید،قلب خزان هم شکست
رنگ و طراوت دمید در دل گلهای ناز/قاصدکی آمدست مژده بهارست باز
ای دل من گوش کن،فصل خزان هم برفت/وای بر این زندگی عمر گمانم برفت
ای دل من خفته ای؟ فصل خزان رفته است/وای چه سود این بهار ،دل زغمش خسته است
ای دل من نیست پس خنده به روی لبت/خیز که مهتاب من خنده زده بر شبت
بی نظر او به من ثانیه ها مرده اند/آن دو نگه آسمان عقل مرا برده اند
خنده او گر وزید باز بهاری رسید/گر نکند رحمتی عمر چو بادی دوید
این همه گردش کند عقربه بر صفحه ای/لحظه دیگر ببین چون که تو هم رفته ای

نوشته شده توسط یک غریبه در Mon 24 Mar 2008 ساعت 11:45 AM | لینک ثابت
پرواز
خانمان تاریک است
سهم من از آسمان روزنی باریک است
کودکی هستم فقط همین و بس
لحظه هایم می رود بی هم نفس
لحظه ها بی اعتنا می گذرند
لحظه ای در غم لحظه دگر می گذرند
ناگهان یک آسمانی آمد از آن سوی راه
من نبودم آگه ازپروردگار مهر وماه
در کنار خانمان یک آشیانی برگزید
لحظه های تنگ و تاریکم به آنی بردرید
او به من می گفت او اهل زمین است
گمان میکردم او از آسمان می آید و رازش همین است
روز ها به آسمان پر می کشید
جام نور مهر را سر می کشید
من به او گفتم که می خواهم که با او پر کشم
من بگفتم جام نور را من سر کشم
او به من گفت این قفس را پاره کن
فکر آزادی ز بند خویشتن را چاره کن
او برفت از لحظه های من به آسانی
من به او گفتم که تو ای را نمی دانی:
از همان روزی که دیدم آن نگاهت را
همان روزی که فهمیدم صدای مهربانت را
گذشتم از خودم حتی شکستم این قفس
گذشتم از دل و از هر هوا و هر هوس
آن زمان بود که فهمیدم خدایم را
رها کردم برای آسمانها این صدایم را
که عشق تو مرا آن جا رساند
که دیگر خالقم من را زدر گاهش نراند
تمام
نوشته شده توسط یک غریبه در Tue 11 Mar 2008 ساعت 6:31 PM | لینک ثابت
خداوندا
خداوندا تو می دانی چه کردم یا چه می کردم خداوندا تو می دانی چرا این کرده را کردم
خداوندا تو بودی در کنارم در تمام لحظه هایم ولی ای را نفهمیدم فقط گفتم که تنهایم
خداوندا تو دادی لحظه لحظه نعمتی بر من همین قلبی که بر هر آدمی دادی و هم بر من
خداوندا فقط یک آرزو دارم زتو تا لحظه مرگم امیدم را نگه دار تا نیندیشم که بی برگم
اگر حاصل نشد از من کار خوبی یا ثوابی ولی خوامدم که رحمانی شروع هر کتابی
تمام
نوشته شده توسط یک غریبه در Thu 28 Feb 2008 ساعت 7:51 PM | لینک ثابت
|