|
کسی هست؟
فکر می کنم کسی نیست.
اگر بود صدای فریادهایم را می شنید.
اگر بود جواب در خواستهایم را میداد.
شاید هست و فقط مرا آدم نمی شمارد.
حتما هست و نمی خواهد صدایم را بشنود.
در هر صورت بودن یا نبودن یک سایه
چه فرقی برای کسی دارد؟
انگار به دنیا آمدم تا برای هر چه می خواهم التماس کنم
و بدون رسیدن به هیچ کدام بمیرم.
حتما خواهم مرد.
اینگونه ادامه یابد خودم دست به کار می شوم و سریع تر
از دست عجل به این زندگی شوم پایان می دهم.
آخر چرا اینجا می نویسم؟
کسی که به اینجا نمی آید.
اگر بیاید هم سخنی نخواهد گفت.
اگر بگوید هم درمان درد من نیست.
آنکه می خواهم بیاید هرگز نمی آید.
مهم نیست او فقط شاد زندگی کند تا لااقل بهانه ای
برای شکر کسی داشته باشم.
تا لااقل خودم را فریب دهم و نفس بکشم. زنده باشم .
خدا کند یک روز زندگی کنم.
مهم این نیست که هستم یا نیستم.
مهم این است که دوست میدارم.
پس هستم .
حتی اگر سایه باشم.
آخر سایه ها هم عاشق می شوند.

نوشته شده توسط یک غریبه در Tue 20 May 2008 ساعت 12:19 PM | لینک ثابت
بهترین بهترین من
زرد و نیلی و بنفش ،
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام !
سالهای سال ،
صبح های زود.
در کنار چشمه سحر،
سر نهاده روی شانه های یکدگر،
گیسوان خیسشان بدست باد،
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم،
رنگها شکفته در زلال عطر های گرم،
می ترواد از سکوت دلپذیرشان،
بهترین ترانه،
بهترین سرود.
مخمل نگاه این بنفشه ها ،
می برد مرا سبک تر از نسیم،
از بنفشه زار باغچه ،
تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم:
زرد و نیلی و بنفش ،
سبز و آبی و کبود،
با همان سکوت شرمگین،
با همان ترانه ها و عطر ها،
بهترین هر چه بود و هست،
بهترین هر چه هست و بود!
در بنفشه زار چشم تو،
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام.
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من!
لحظه های هستی من از تو پر شده است
آه......
در تمام روز،
در تمام شب،
در تمام هفته ،
در تمام ماه،
در فضای خانه ، کوچه ، راه،
در هوا ، زمین ، درخت ، سبزه ، آب،
در خطوط در هم کتاب،
در دیار نیلگون خواب.
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن،
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.
ای بهانه تو بهترین امید زیستن،
در خیال تو ،
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.
در بنفشه زار چشم تو ،
برگهای زرد و نیلی و بنفش،
عطر های سبز و آبی و کبود،
نغمه های نا شنیده ساز می کنند،
بهتر از تمام نغمه ها و ساز ها،
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه ها رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگها و رازها!
خوب خوب نازنین من!
نام تو ، مرا همیشه مست میکند،
بهتر از شراب،
بهتر از تمام شعر های ناب،
نام تو ، اگرچه بهترین سرود زندگی است،
من تو را به خلوت خدایی خیال خود،
"بهترین بهترین من " خطاب می کنم،
بهترین بهترین من !
شاعر:فریدون مشیری
نوشته شده توسط یک غریبه در Sat 17 May 2008 ساعت 4:45 PM | لینک ثابت
نمی دانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چقدر هوا سرد است!
بادهای سرد از استوا می وزند!
سایه ها می رقصند و انسانها می گریند...
در سکوت و سرما:
در شهر های دل یخبندان است.
و حتی گاهی اشکها یخ می بندند.
بهار شده!
اما جز حساسیت های فصلی فکر نمی کنم کسی یهم دیگری از بهار برده باشد.
در مدرسه کسی در زنگ ریاضی قانون طراوت گل را اثبات نمی کند.
و حتی در زنگ ادبیات تمام اشعار عاشقانه دور از قرن ماست.
نمی دانم چرا اکنون نفس می کشم؟؟؟؟
شاید فقط به امید آن نامه.........
نکندقلب او هم مثل دیگران یخ بسته باشد؟؟!!...
نمی دانم ، نمی دانم،.......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
انگار به وجود آمدم که ندانم!!!!
و ندانم که چه کسی پاسخ ای همه سوال ذهنی مرا می داند!!!
می ترسم در ای سرما قلبم منجمد شود.
اگر روزی این اتفاق بیفتد خواهم مرد.
شاید زنده بمانم ولی زندگی نخواهم کرد.
تا وقتی در این سر بی سامان و هواس پریشان ردی از او باشد،
حتی در گور هم زندگی خواهم کرد و منتظر خواهم ماند.
این روز ها به این باور رسیده ام:تنهایی و انتظار بزرگتری شکنجه برای عاشق است.

نوشته شده توسط یک غریبه در Mon 12 May 2008 ساعت 4:5 PM | لینک ثابت
تولد
مانند همیشه به نامش و به یادش.
مانند همیشه سلام.
مانند همیشه زندگیتان شاد.
امروز مانند همیشه یک روز است.
امروز هم مانند همیشه پایان می پذیرد.
امروز هم مانند همیشه می تواند خوب باشد یا بد.
امروز هم مانند همیشه می تواند غرق در روز مرگی باشد یا سرشار از تلاطم.
امروز هم مانند همیشه یک روز از بهار است.
بهاری که مانند همیشه می تواند سبز باشد یا زرد یا ... یا سفید.
صبح مانند همیشه با خود زمزمه کردم:"شروع هر روز جدید آغاز تازه ایست برای انسانهای راستین تا بکوشند به چیزهایی دست یابند که تا قبل از آن برایشان دست نیافتنی بوده."
وباز هم مثل همیشه غمها و نا امیدیهایم را با این نقاب مسخره ای که همیشه می خندد می پوشانم.
زندگی را با گاز زدن یک سیب آغاز می کنم اما چند ماه است که مثل همیشه روحم بوی بهشت را از سیب نمی شنود.
مثل همیشه راه خانه تا مدرسه را با زمزمه ترانه های محبوبم طی می کردم.
مثل همیشه در مدرسه کنار دیگران سعی می کنم شاد باشم.و مثل همیشه همزبانی پیدا نمی کنم.
مثل همیشه خلوتم را با عکسی قسمت می کنم.
و مثل هر روز روزی را که در آن قرار داریم با خودکار قرمز خط میزنم و می شمارم ۶۲.
دقیقا ۶۲ روز قبل نامه ای فرستادم و مثل همیشه جوابی نشنیدم ، انگار مثل همیشه سهمم انتظار بود.
تقویم را باز می کنم: ۸ اردیبهشت.
قلبم مثل همیشه نمی زند... انگار در سینه ام می رقصد.
آسمان آبی تر است.
لبخندم از ته دل است.
هیچ چیز دیگر مثل همیشه نیست......
در راه برگهای سبز سبز با باد در حال عشق بازی اند.
گنجشک معنای دانه را با نوک می برد(انگار برای معشوقش)
در را باز می کنم.
باز هم جواب نامه ام نیامده. اما مثل همیشه بغض نمی کنم این بار لبخند می زنم.
تا درب خانه می دوم. اخ،یادم رفت....
دوباره به حیاط باز می گردم :به گلهای سرخ و رز های عاشق سلام می کنم.
از آسانسور تند تر می روم . در را باز می کنم.مثل همیشه هیچکس خانه است.
اما این بار بر خلاف همیشه بوی خدا را حس میکنم.
نیمه سیبی که از صبح مانده با لذت می خورم. مزه زندگی می دهد.
دوباره تاریخ را مرور می کنم:۸ اردیبهشت.
با سر عت به سمت کامپیوتر می دوم.تمام حرفهای دلم را در فایل هایش چپانده ام.
هر چه که خواندید مینویسم و در آخر می گویم امروز مثل همیشه نیست باید بخواهی تا ببینی که امروز می تواند زیباترین روز باشد می تواند ۸ اردیبهشت باشد هر روز می تواند مثل امروز باشد امروز می تواند مثل هر روز نباشد.چون او هست می توان هر روز با خیالش یک روز جدید باشد.
تولد بهرام رادان مبارک.
با آرزوی بهترینهای نداشته ام برایش.

نوشته شده توسط یک غریبه در Sun 27 Apr 2008 ساعت 3:50 PM | لینک ثابت
|