|
سال نو
عبد تو ام که فخر به جبریل می کنم
در آمدن به بزم تو تعجیل می کنم
ای آن که نام توست محول به حال ما
من سال خود به نام تو تحویل می کنم
دگر گونیهایمان را مدیون بهاریم پس بهاری بمانیم و آرزوهایمان را به ثمر برسانیم که ارزش انسان در تلاش برای رسیدن به آرزوهای سبزش است.
سال نو مبارک

نوشته شده توسط یک غریبه در Sun 16 Mar 2008 ساعت 4:24 PM | لینک ثابت
پرواز
خانمان تاریک است
سهم من از آسمان روزنی باریک است
کودکی هستم فقط همین و بس
لحظه هایم می رود بی هم نفس
لحظه ها بی اعتنا می گذرند
لحظه ای در غم لحظه دگر می گذرند
ناگهان یک آسمانی آمد از آن سوی راه
من نبودم آگه ازپروردگار مهر وماه
در کنار خانمان یک آشیانی برگزید
لحظه های تنگ و تاریکم به آنی بردرید
او به من می گفت او اهل زمین است
گمان میکردم او از آسمان می آید و رازش همین است
روز ها به آسمان پر می کشید
جام نور مهر را سر می کشید
من به او گفتم که می خواهم که با او پر کشم
من بگفتم جام نور را من سر کشم
او به من گفت این قفس را پاره کن
فکر آزادی ز بند خویشتن را چاره کن
او برفت از لحظه های من به آسانی
من به او گفتم که تو ای را نمی دانی:
از همان روزی که دیدم آن نگاهت را
همان روزی که فهمیدم صدای مهربانت را
گذشتم از خودم حتی شکستم این قفس
گذشتم از دل و از هر هوا و هر هوس
آن زمان بود که فهمیدم خدایم را
رها کردم برای آسمانها این صدایم را
که عشق تو مرا آن جا رساند
که دیگر خالقم من را زدر گاهش نراند
تمام
نوشته شده توسط یک غریبه در Tue 11 Mar 2008 ساعت 6:31 PM | لینک ثابت
خداوندا
خداوندا تو می دانی چه کردم یا چه می کردم خداوندا تو می دانی چرا این کرده را کردم
خداوندا تو بودی در کنارم در تمام لحظه هایم ولی ای را نفهمیدم فقط گفتم که تنهایم
خداوندا تو دادی لحظه لحظه نعمتی بر من همین قلبی که بر هر آدمی دادی و هم بر من
خداوندا فقط یک آرزو دارم زتو تا لحظه مرگم امیدم را نگه دار تا نیندیشم که بی برگم
اگر حاصل نشد از من کار خوبی یا ثوابی ولی خوامدم که رحمانی شروع هر کتابی
تمام
نوشته شده توسط یک غریبه در Thu 28 Feb 2008 ساعت 7:51 PM | لینک ثابت
نامه ای به معلمم
مهربانم سلام!
بهانه ای بود تا حرف دل با آشنا ترین غریبه زندگیم بگویم.
آخر این ماه ها لحظه ها در این اندیشه بودم که حرف دل با محرمی بگویم اما در نزدیکیها جز کاغذ و دفتر محرمی نبود. چرا که هیچ گاه نخواستم به خاطر نیازهایم به سویتان بیایم همیشه خواسم نیازم با شما بودن باشد.
این ماه ها تنها تر از همیشه تنهای تنها زندگی می کنم وهمدمم چند عکس از فرشته ایست که در زمین کنار ما روی این خاک آسمانی زیسته است.
می خواستم در باره اش با شما سخن بگویم اما هر بار انگار پرده ای بود که ما را از هم جدا می کرد و آن چیزی نبود جز آنچه من همیشه برایتان داشتم وشما هیچگاه برای من نداشتید "وقت"
سال قبل بد ترین سال زندگانیم بود اما مگر می شد در کنارتان به غصه ها فکر کرد؟؟؟؟
این ماه ها دچار سر گشتگیها بودم که از آن به آغوش نا مردمانی پناه بردم که جز شکست سوغاتی برایم نداشت در آن زمان سخنان آن فرشتهبود که به من یاد داد حتی در جهنم بهشتی باشم. سخنانی از جنس من وبا بوی "خدا"
خدایی که در آیینه نگاهش و نگاهتان متبلور شده است و چنین شد که سیب از شاخه فتاد ...
شما در کنارم بودیدشاید تا راه نجاتم باشید از زمین تا آسمان . آسمانی که امروز شاید فقط در نگاه آن فرشته می بینم.
ای کاش هنوز هم کمکم می کردید تا به آسمان نگاهش پر کشم.... اما نمی دانم.. نمی دانم امروز برایتان یک دوستم یایک شاگرد یا ...یک....غ...ر...ی...ب...ه!
نمی دانم چه شد که آتش دوری بر جان بهشت شادی هایم افتاد!!!!!؟؟؟؟؟؟
بگذریم از من آنقدر از خود نوشتم که سقف آسمان سوراخ شد اکنون زیبا ترین اتفاق بودنتان است پس این بودن را جشن می گیرم .
دوستتان دارم به اندازه آن فرشته .
خدا نگه دار خودتان نگاهتان و هر کس که دوستش دارید.
تمام

نوشته شده توسط یک غریبه در Sun 24 Feb 2008 ساعت 5:44 PM | لینک ثابت
ای کاش می دانستی
نمی دانی که هستی هر دقیقه در کنارم نمی دانی که بردی از دلم غم را بهارم
نمی دانی که قلبم را ربودی تمام غصه ها را از دل تارم زدودی
نمی دانی که من اهل کجایم نمی دانی که شعرم را برایت می سرایم
نمی دانی که حتی نام من چیست نمی دانی هدف از گام من چیست
نمی دانی برایت اشک می ریزم نمی دانی که در رویا کنارت می گریزم
ولی افسوس هنگامی که در رویا نباشد بگو این جز کودکی تنها بگو این تن که باشد
شبی دیگر به تنهایی گذر شد تمام شب به یادت گریه کردم تا سحر شد
ولی حتی نمی دانی که هستم نمی دانی برای این ندانستن شکستم
ولی ای کاش می دانستی........

نوشته شده توسط یک غریبه در Thu 21 Feb 2008 ساعت 9:1 PM | لینک ثابت
|