|
وخدا آن بالا
این اتاق متروک هر روز تنگ تر می شود وتبلور خدا در آینه شکسته است.
در ورق های این کتاب خاک آلود نگاهی مجذوبم می کند نگاهی سالها همین گونه به تاریکیهایم تابیده بود و من هر روز طیف جدیدی از نور را در آن می یافتم و اینگونه زندگی هر روز عوض خواهد شد.
وخدا آرام در آن بالا به تنهایی من می خندد و صدای گریه ام در عظمتش گم می شود. انگار در آغوشش جایی برای من نیست....
وتو اینجا در نزدیک ترین نقطه به من اما تو آنجا بسیار دور تر از من به من ایستادی و به افقها می نگری بی آنکه لحظه ای به پشت سر نگاه کنی وببینی در قلب کسی می تپی ودستش را بگیری شاید او هم پرواز را بیاموزد....
وخدا آن بالا انگار در زمین این نقطه را نمی بیند .و من اینجا بوی بهشت او را از دستان تو می شنوم. و تو اینجا نیستی! اما نمی دانم چرا با تو سخن می گویم! اگر نیستی شبها در آغوش کدامین فرشته فغان سر می دهم؟!!....
وخدا آن بالا و من این پایین و تو اینجا در کنار من وآنجا کنار خدا آن بالا....
وخدا دور است از من ومن نزدیک تو و تو اینجا و تو در دور دست صدای خدا را بگوش قلبم منعکس می کنی .نمی دانی من بوی خدا را در چشمان تو می بینم.
و نمی دانی که می دانی کسی دوستت میدارد......
و نمی آیی اینجا که سالهاست آمده ای....
وچنین با تقدیس وچنین با عشق سیب از شاخه فتاد. وانگار لغزید تا دستان سپیدت به امید این امد که او را بچشی من تو را دیدم که سیب را "شما " خطاب می کردی. وهر شب قبل از خواب برای ماه ترانه می خواندی. من تو را دیدم که با نفسهایت عبادت کردی!..
من با چشمهای بستهام تو را دیدم !!
و تو با چشمهای باز فریاد شکستنم را نچشیدی!!
وخدا آن بالا همه را دید ولی من را راند !
همه را خواند ولی من را ندید!
ومن اینجا و تو ظاهر در خطوط در هم این ورقهای سفید
ومن ایجا ومن وبغاز هم من تنهای تنها سر روی شانه هایت می گذارم . ومن اینجا وتو با من ومن تنهای تنها..
هر شب به شهر خوابم سفر می کنی ومن هر شب رویایم را خواب می بینم و من هر شب خوابهای بیداری را بیدار خواب می بینم....
وخدا آن بالا دور دور دور ......
ومن اینجا تنهای تنها.....
وتو اینجا بهشت من و تو آنجا دور دور دور نزدیک بهشت ایستادی ......
تمام

نوشته شده توسط یک غریبه در Tue 19 Feb 2008 ساعت 7:0 PM | لینک ثابت
|