تبليغاتX
حجم سبز



حجم سبز  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



 

نويسنده :


 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 


طراح قالب :

گالري قالب وبلاگ



 نمی دانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چقدر هوا سرد است!

بادهای سرد از استوا می وزند!

سایه ها می رقصند و انسانها می گریند...

در سکوت و سرما:

در شهر های دل یخبندان است.

و حتی گاهی اشکها یخ می بندند.

بهار شده!

اما جز حساسیت های فصلی فکر نمی کنم کسی یهم دیگری از بهار برده باشد.

در مدرسه کسی در زنگ ریاضی قانون طراوت گل را اثبات نمی کند.

و حتی در زنگ ادبیات تمام اشعار عاشقانه دور از قرن ماست.

نمی دانم چرا اکنون نفس می کشم؟؟؟؟

شاید فقط به امید آن نامه.........

نکندقلب او هم مثل دیگران یخ بسته باشد؟؟!!...

نمی دانم ، نمی دانم،.......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

انگار به وجود آمدم که ندانم!!!!

و ندانم که چه کسی پاسخ ای همه سوال ذهنی مرا می داند!!!

می ترسم در ای سرما قلبم منجمد شود.

اگر روزی این اتفاق بیفتد خواهم مرد.

شاید زنده بمانم ولی زندگی نخواهم کرد.

تا وقتی در این سر بی سامان و هواس پریشان ردی از او باشد،

حتی در گور هم زندگی خواهم کرد و منتظر خواهم ماند.

این روز ها به این باور رسیده ام:تنهایی و انتظار بزرگتری شکنجه برای عاشق است.

                   

 



+ نوشته شده در  Mon 12 May 2008ساعت 4:5 PM  توسط یک غریبه

 تولد

مانند همیشه به نامش و به یادش.

مانند همیشه سلام.

مانند همیشه زندگیتان شاد.

امروز مانند همیشه یک روز است.

امروز هم مانند همیشه پایان می پذیرد.

امروز هم مانند همیشه می تواند خوب باشد یا بد.

امروز هم مانند همیشه می تواند غرق در روز مرگی باشد یا سرشار از تلاطم.

امروز هم مانند همیشه یک روز از بهار است.

بهاری که مانند همیشه می تواند سبز باشد یا زرد یا ... یا سفید.

صبح مانند همیشه با خود زمزمه کردم:"شروع هر روز جدید آغاز تازه ایست برای انسانهای راستین تا بکوشند به چیزهایی دست یابند که تا قبل از آن برایشان دست نیافتنی بوده."

وباز هم مثل همیشه غمها و نا امیدیهایم را با این نقاب مسخره ای که همیشه می خندد می پوشانم.

زندگی را با گاز زدن یک سیب آغاز می کنم اما چند ماه است که مثل همیشه روحم بوی بهشت را از سیب نمی شنود.

مثل همیشه راه خانه تا مدرسه را با زمزمه ترانه های محبوبم طی می کردم.

مثل همیشه در مدرسه کنار دیگران سعی می کنم شاد باشم.و مثل همیشه همزبانی پیدا نمی کنم.

مثل همیشه خلوتم را با عکسی قسمت می کنم.

و مثل هر روز روزی را که در آن قرار داریم با خودکار قرمز خط میزنم و می شمارم ۶۲.

دقیقا ۶۲ روز قبل نامه ای فرستادم و مثل همیشه جوابی نشنیدم ، انگار مثل همیشه سهمم انتظار بود.

تقویم را باز می کنم: ۸ اردیبهشت.

قلبم مثل همیشه نمی زند... انگار در سینه ام می رقصد.

آسمان آبی تر است.

لبخندم از ته دل است.

هیچ چیز دیگر مثل همیشه نیست......

در راه برگهای سبز سبز با باد در حال عشق بازی اند.

گنجشک معنای دانه را با نوک می برد(انگار برای معشوقش)

در را باز می کنم.

باز هم جواب نامه ام نیامده. اما مثل همیشه بغض نمی کنم این بار لبخند می زنم.

تا درب خانه می دوم. اخ،یادم رفت....

دوباره به حیاط باز می گردم :به گلهای سرخ و رز های عاشق سلام می کنم.

از آسانسور تند تر می روم . در را باز می کنم.مثل همیشه هیچکس خانه است.

اما این بار بر خلاف همیشه بوی خدا را حس میکنم.

نیمه سیبی که از صبح مانده با لذت می خورم. مزه زندگی می دهد.

دوباره تاریخ را مرور می کنم:۸ اردیبهشت.

با سر عت به سمت کامپیوتر می دوم.تمام حرفهای دلم را در فایل هایش چپانده ام.

هر چه که خواندید مینویسم و در آخر می گویم امروز مثل همیشه نیست باید بخواهی تا ببینی که امروز می تواند زیباترین روز باشد می تواند ۸ اردیبهشت باشد هر روز      می تواند مثل امروز باشد امروز می تواند مثل هر روز نباشد.چون او هست می توان هر روز  با خیالش یک روز جدید باشد.

تولد بهرام رادان مبارک.

با آرزوی بهترینهای نداشته ام برایش.

                                                                                                               

 



+ نوشته شده در  Sun 27 Apr 2008ساعت 3:50 PM  توسط یک غریبه

 خبری نیست !!!!!

خبری نیست از ترنم باران / خبری نیست ز دلدادگی یاران

نه کس و هم نفس و نه عاشقی / نه دل و نه همدل و نه رد پای قایقی

نه گل سرخی که بلبل سر دهد آواز / نه امیدی که شود روز دگر آغاز

نه دگر لیلی هست نه دگر مجنون / نه دگر عشق و نه دیگر دل خون

نه دگر میکده هست نه دگر مست در آن / نه بهار و نه دگر بلبل سر مست در آن

نه دگر دریا هست نه دگر اقیانوس / نه ماه و نه ستاره ،نه حتی فانوس

نمی دانم دلم سنگی شده / یا که قلب این جهان همرنگ بی رنگی شده

نمی دانم که من غریبه ام در این وطن / یا که این ها آهنند در جسم و تن

                                                                        



+ نوشته شده در  Sat 19 Apr 2008ساعت 4:8 PM  توسط یک غریبه

 بهارتان شاد

شروع هر سال جدید آغاز تازه ای است برای انسانهای راستین، تا سعی کنند به چیزهایی دست یابند که تا قبل از آن برایشان دست نیافتنی بوده. می بایست پیوسته در پی چیزهایی باشیم که تحقق نیافته یا دیگران سعی در دستیابی به آن داشته اند و نتوانسته اند این هنر انسان های اقلیت و همان انسانهایی است که جهان نیازمند آنان است . انسان هایی که مورد احترام مادرانشان هستند و شرافتمندانی که آیندگان به پاکی و شرف ایشان سوگند خواهند خورد.بهارتان شاد،آمین.

                                                                                       بهرام رادان(مجله زندگی ایده آل)

 



+ نوشته شده در  Mon 31 Mar 2008ساعت 6:6 PM  توسط یک غریبه

 بهار

باز نسیمی وزید از طرف کوی دوست/باز طراوت دمید لحظه،زمانی نکوست

غم همه برچیده شد،خنده به گلها نشست/خواب به پایان رسید،قلب خزان هم شکست

رنگ و طراوت دمید در دل گلهای ناز/قاصدکی آمدست مژده بهارست باز

ای دل من گوش کن،فصل خزان هم برفت/وای بر این زندگی عمر گمانم برفت

ای دل من خفته ای؟ فصل خزان رفته است/وای چه سود این بهار ،دل زغمش خسته است

ای دل من نیست پس خنده به روی لبت/خیز که مهتاب من خنده زده بر شبت

بی نظر او به من ثانیه ها مرده اند/آن دو نگه آسمان عقل مرا برده اند

خنده او گر وزید باز بهاری رسید/گر نکند رحمتی عمر چو بادی دوید

این همه گردش کند عقربه بر صفحه ای/لحظه دیگر ببین چون که تو هم رفته ای



+ نوشته شده در  Mon 24 Mar 2008ساعت 11:45 AM  توسط یک غریبه

 سال نو

عبد تو ام که فخر به جبریل می کنم 

                                                      در آمدن به بزم تو تعجیل می کنم

ای آن که نام توست محول به حال ما

                                                    من سال خود به نام تو تحویل می کنم

دگر گونیهایمان را مدیون بهاریم پس بهاری بمانیم و آرزوهایمان را به ثمر برسانیم که ارزش انسان در تلاش برای رسیدن به آرزوهای سبزش است.

سال نو مبارک

    

 

 

 



+ نوشته شده در  Sun 16 Mar 2008ساعت 4:24 PM  توسط یک غریبه

 پرواز

خانمان تاریک است

سهم من از آسمان روزنی باریک است

کودکی هستم فقط همین و بس

لحظه هایم می رود بی هم نفس

لحظه ها بی اعتنا می گذرند

لحظه ای در غم لحظه دگر می گذرند

ناگهان یک آسمانی آمد از آن سوی راه

من نبودم آگه ازپروردگار مهر وماه

در کنار خانمان یک آشیانی برگزید

لحظه های تنگ و تاریکم به آنی بردرید

او به من می گفت او اهل زمین است

گمان میکردم او از آسمان می آید و رازش همین است

روز ها به آسمان پر می کشید

جام نور مهر را سر می کشید

من به او گفتم که می خواهم که با او پر کشم

من بگفتم جام نور را من سر کشم

او به من گفت این قفس را پاره کن

فکر آزادی ز بند خویشتن را چاره کن

او برفت از لحظه های من به آسانی

من به او گفتم که تو ای را نمی دانی:

از همان روزی که دیدم آن نگاهت را

همان روزی که فهمیدم صدای مهربانت را

گذشتم از خودم حتی شکستم این قفس

گذشتم از دل و از هر هوا و هر هوس

آن زمان بود که فهمیدم خدایم را

رها کردم برای آسمانها این صدایم را

که عشق تو مرا آن جا رساند

که دیگر خالقم من را زدر گاهش نراند

تمام  



+ نوشته شده در  Tue 11 Mar 2008ساعت 6:31 PM  توسط یک غریبه

 خداوندا

خداوندا تو می دانی چه کردم یا چه می کردم     خداوندا تو می دانی چرا این کرده را کردم

خداوندا تو بودی در کنارم در تمام لحظه هایم      ولی ای را نفهمیدم فقط گفتم که تنهایم

خداوندا تو دادی لحظه لحظه نعمتی بر من        همین قلبی که بر هر آدمی دادی و هم بر من

خداوندا فقط یک آرزو دارم زتو تا لحظه مرگم       امیدم را نگه دار تا نیندیشم که بی برگم

اگر حاصل نشد از من کار خوبی یا ثوابی            ولی خوامدم که رحمانی شروع هر کتابی

تمام



+ نوشته شده در  Thu 28 Feb 2008ساعت 7:51 PM  توسط یک غریبه

 نامه ای به معلمم

مهربانم سلام!

بهانه ای بود تا حرف دل با آشنا ترین غریبه زندگیم بگویم.

آخر این ماه ها لحظه ها در این اندیشه بودم که حرف دل با محرمی بگویم اما در نزدیکیها جز کاغذ و دفتر محرمی نبود. چرا که هیچ گاه نخواستم به خاطر نیازهایم به سویتان بیایم همیشه خواسم نیازم با شما بودن باشد.

این ماه ها تنها تر از همیشه تنهای تنها زندگی می کنم وهمدمم چند عکس از فرشته ایست که در زمین کنار ما روی این خاک آسمانی زیسته است.

می خواستم در باره اش با شما سخن بگویم اما هر بار انگار پرده ای بود که ما را از هم جدا می کرد و آن چیزی نبود جز آنچه من همیشه برایتان داشتم وشما هیچگاه برای من نداشتید "وقت"

سال قبل بد ترین سال زندگانیم بود اما مگر می شد در کنارتان به غصه ها فکر کرد؟؟؟؟

این ماه ها دچار سر گشتگیها بودم که از آن به آغوش نا مردمانی پناه بردم که جز شکست سوغاتی برایم نداشت در آن زمان سخنان آن فرشتهبود که به من یاد داد حتی در جهنم بهشتی باشم. سخنانی از جنس من وبا بوی "خدا"

خدایی که در آیینه نگاهش و نگاهتان متبلور شده است و چنین شد که سیب از شاخه فتاد ...

شما در کنارم بودیدشاید تا راه نجاتم باشید از زمین تا آسمان . آسمانی که امروز شاید فقط در نگاه آن فرشته می بینم.

ای کاش هنوز هم کمکم می کردید تا به آسمان نگاهش پر کشم.... اما نمی دانم.. نمی دانم امروز برایتان یک دوستم یایک شاگرد یا ...یک....غ...ر...ی...ب...ه!

نمی دانم چه شد که آتش دوری بر جان بهشت شادی هایم افتاد!!!!!؟؟؟؟؟؟

بگذریم از من آنقدر از خود نوشتم که سقف آسمان سوراخ شد اکنون زیبا ترین اتفاق بودنتان است پس این بودن را جشن می گیرم . 

دوستتان دارم به اندازه آن فرشته .

خدا نگه دار خودتان نگاهتان و هر کس که دوستش دارید.

تمام

  

 

 



+ نوشته شده در  Sun 24 Feb 2008ساعت 5:44 PM  توسط یک غریبه

 ای کاش می دانستی

نمی دانی که هستی هر دقیقه در کنارم         نمی دانی که بردی از دلم غم را بهارم

نمی دانی که قلبم را ربودی                            تمام غصه ها را از دل تارم زدودی

نمی دانی که من اهل کجایم                            نمی دانی که شعرم را برایت می سرایم

نمی دانی که حتی نام من چیست                   نمی دانی هدف از گام من چیست

نمی دانی برایت اشک می ریزم                       نمی دانی که در رویا کنارت می گریزم

ولی افسوس هنگامی که در رویا نباشد           بگو این جز کودکی تنها بگو این تن که باشد

شبی دیگر به تنهایی گذر شد                          تمام شب به یادت گریه کردم تا سحر شد

ولی حتی نمی دانی که هستم                      نمی دانی برای این ندانستن شکستم

                           ولی ای کاش می دانستی........

 

                              



+ نوشته شده در  Thu 21 Feb 2008ساعت 9:1 PM  توسط یک غریبه

 لينك باكس

 




 

درباره وبلاگ :



تا آنجا که قلمها روانند و جانها از برای عشق می تپند از تو می نویسم....
(تمام نوشته های این وبلاگ در صورت عدم ذکر منبع یا نویسنده مطعلق به خود من است.)



 

جستجوگر :



در كل اينترنت
در اين سايت


 


كل بازديد ها :

گالري قالب وبلاگ

نمی دانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تولد
خبری نیست !!!!!
بهارتان شاد
بهار
سال نو
پرواز
خداوندا
نامه ای به معلمم
ای کاش می دانستی
وخدا آن بالا

انجمن طراحان ايران
آشنا ترین غریبه

آرشيو پيوند هاي روزانه